درباره وبلاگ
شاینا

سلام به وبلاگ کوچولوی من خوش آمدید! من مامان آینده هستم که با کمک همسرم خاطرات قبل از ورود نی نی نازمون را ثبت می کنیم و بی صبرانه منتظر ورود نازنینم هستم --------------------------------------------------- سلام من مامان جدید هستم و این وبلاگ را برای وجود نازنینی که از وجودم تغذیه میکنه تهیه میکنیم تا بدونه چقدر دوستش داریم (من وبابایی)و منتظرش هستیم ----------------------------------------------------- فرشته ی من در تاریخ 3/11/1388 پا به دنیای ماگذاشت قدمش مبارک
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
شاینا کوچولوی ناز من
شاینا
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥ :: ٥:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      

سلام سلام صدتاسلام

ازانجایی که وبلاگ مشکلات فنی داشت

وازانجایی که ما هرچه پست میگذاشتیم صفحه سفید لود میشود

وازانجایی کهاعصابمان بشدت خوردشده بود

وازانجایی که هرچه انتقاد، درخواست،خواهش،التماس و.... به مدیر وبلاگ نوشتیم

وازانجایی که کسی رسیدگی نکرد

وازانجایی که کم طاقتیم

وازانجایی که دختری روزبروز بانمک تر میشه

وازانجایی که  زمان از دست میره

واز انجایی که برق و اب وبنزین و... گرونه

ما خونه ی وبلاگی مون را عوض کردیم

http://shaina.mihanblog.com

حتما به ما سربزنید



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : از زبان شاینا
چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥ :: ٥:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      


ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱ :: ٤:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      


ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۸ :: ٤:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      


ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
شنبه ۱۳٩٠/٢/۳ :: ٢:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      

عروسک نازم سلام

ببخش که با کلی تاخیر سراغت آمدم آخه این روزها کلی سرمان شلوغ بود ضمن اینکه پرشین بلاگ هم مشکل داشت

تو این مدت یه عالمه اتفاق خوب افتاده ازجمله :

1- اولین دندان برنجی عسل مامان در امد(26/10/89)

2- تولدی باشکوه اما مختصر (مهمان هامون 15 نفر بودن چون هم شما خسته می شدی هم من)

3 - جهاز برون عمه جون وکلی بزن وبرقص و شادی

4 - تزیین منزل عروس و البته شیطونی ها لذت بردن شما از اون شلوغ پلوغی ها الخصوص که بچه های هم سن شما زیادبودن

5 - عروسی عمه جون که خیلی خوش گذشت وشما کلی عکس آتلیه ای گرفتی و با عروس خانم رقصیدی و البته از شام اختصاصی شان هم میل فرمودید

6 - سفره هفت سین و عیدی

7 - مهمانی رفتن و عیدی گرفتن و کلی ذوق کردن

8 - مسافرت و عوض کردن آب و هوا

9 - مهمانی گرفتن و مهمان آمدن

10 - باز هم رویش دندان برنجی (بطوری که در عرض کمتر از2 ماه شما 9 تا دندان در آوردی)

11 - باز هم عروسی و شادی

12 - برداشتن اولین قدم ها و تلپ تلپ افتادن خرس کوچولوی مامان (این روند از 3 فروردین تا الان ادامه داشت اما الان مسافت طولانی را سپری میکنه بدون اینکه زمین بخوره)

و......

این مدت تلافی خستگی درس خواندن بابایی و تفریح نرفتن در آمد

چنر زوز پیش شاینا تواتاقش داشت بازی میکرد و من در حال تماشای تلوزیون

بعد دیدم داره با تلاش فراوان عروسکش را به سمت من می اره اول فکرکردم می خواد باهاش بازی کنیم ولی بعد گفت جی جی یعنی به عروسکم جی جی بده

الهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی فداشششششششششششششششش

بششششششششششششششششم

مممممممممممممممممممممممممممممن

عروسکم شیرین کاری هات همیشگی و آرزو دارم خدا این روزهایخوب را ازمن نگیره

دوست دارم

فعلا

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ :: ۳:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      

ساعت ٣:٣٠:

دختر بیدار شده و بغل باباشه و تو تند تند داری میز غذا را مرتب میکنی و برای شاینا هم غذاش را می آری و میگذاری رو صندلی غذاش

ساعت ۴:

هنوز مشغول غذاخوردنی که دختری خسته میشه پس مجبوری تندتند غذاتو بخوری ودخملو بغل کنی یا محل ندی و با آلودگی صوتی شدیدی البته همراه با آرامش غذاتو بخوری

ساعت ۵:

بابا محسن مشغول استراحت شده و تو و دختر باید سکوت وآرامش را رعایت کنی

ساعت ۶:

دختری داره از شدت خواب بهانه میگیره شیرش را میدی و او هم چشماش گرم میشه

و تازه تو میتونی یه استراحت کوچولو بکنی

ساعت ٧:

بابا محسن مشغول درس خواندنه ودختری کم کم بیدار میشه هم خوشحالی هم ناراحت خوشحال بخاطر اینکه حوصله ات سر رفته و اگه بیدار بشه سرگرم میشی ناراحت از اینکه دختری به بازی های نشستنی قانع نیست و حسابی خسته ات میکنه ......

ساعت ٨ :

شام دخمل را میدی و بساط شام خودمان را هم آماده میکنی

ساعت ٩ :

می خوای سریال مورد علاقه ات را نگاه کنی ولی از بس که هی باید بری دنبال این وروجک که رو سرامیک ها نره (چون سرده) یا تو اتاق نره و مزاحم پدرش بشه هیچی از فیلم نمی فهمی و بی خیالش میشی

ساعت ١٠:

گربه کوچولو حسابی بی تابی باباش را میکنه و تا صدای در اتاق را میشنوه با تمام قوا سعی داره خودش را به اتاق برسانه وچون خوب  میدونم حسابی خسته است کم کم با تلاش فراوان سعی داری دختر نازتو بخوابونی

ساعت ١١:

بالاخره موفق میشی پرنسس کوچولو را بخوابانی و خودت هم کنارش شهید میشی

****************************************************************

اما با تمام این حرف ها گل همیشه بهارم :

تا همیشه برای همیشه عاشقت هستم و میمانم



موضوع مطلب :
جمعه ۱۳۸٩/۱۱/۱ :: ٩:٤٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      

مقدمه :

از انجایی که اینروزها بابا محسن مهربون ما امتحان داره و سخت مشغول درس خواندنه و از انجایی که دختر کوچولوی ما هرچی بزرگتر میشه شیطون تر میشه و البته از آنجایی که طبق ماده ی ***در هنگام درس خواندن اقای پدر باید سکوت مطلق حکم فرما باشه ودخترک پر سروصدای ما همیشه در حال انسان نوردی(یعنی باید دائم بغلت باشه تا کمتر سرو صدا کنه)باشه وباز از آنجایی اینجانب راست دست هستم پس در اغلب موارد شاینا خانم روی دست چپ من سواره ضمن اینکه هوا سرده و ما ترجیح میدیم بیشتر تو خونه باشیم روزگاری غریب ولی از نوع خودش شیرین و بیادماندنی را میگذرانیم

صبح ساعت ٧:

بابای مهربونمون از خواب بیدار میشه و تمام تلاشش را میکنه تا ارام و اهسته از تخت بلند بشه ولی غافل از اینکه دخترش سبک خوابه و با کوچکترین صدا بیدار میشه در این لحظه من که موقعیت خودم را به شدت در خطر میبینم (چون اگر دختر اجیر بشه من هم باید از خواب ناز دل بکنم)پس سریع شاینا را در اغوش میگیرم و بهش شیر می دهم

صبح ساعت ٨.٣٠:

داری خواب هفت تا پادشاه و میبینی و تو قصر طلایی ات قدم میزنی که یکهو یه چیزی صاف میره تو چشمت

چشاتو باز میکنی و دوتا چشم درشت که بهت زل زده و یه لبخند گنده تو یه صورت سفید وتپل و یه دماغ کوچولو که چسبیده به دماغت

تازه می فهمی ای بابا این دخمل خانم ما از خواب پاشده ودیگه هم قصد خوابیدن نداره مامان تنبلش هم که هنوز خوابش می آد چند تا اسباب بازی میگذاره جلوش و دوباره می خوابه هنوز چشام گرم نشده که سر وصدای خانم خانم ها بلند میشه ومعنی اش اینه که دیگه باید پاشی لالا بسههههههههههههههه

ساعت ٩ :

مشغول آماده کردن صبحانه ای که دختر خانم هم شروع میکنه به غر زدن یعنی مامان من گشنمهههههههههههه

ولی مگه اجازه میده

ساعت ٩.٣٠:

از انجایی که شاینا خانم ما بخاطر یه دوره کم اشتهایی یه کم لوس شده نه نه نه ببخشید نازش زیاد شده

باید حتما هواسش را پرت کنی تا غذاش را بخوره  و این پرت کردن هواس باید در ارتفاعی بالاتر از یک متر و به صورت متحرک صورت بگیره وگرنه خانم خانم ها راضی نمی شوند

ساعت ١٠:

شاینا صبحانه اش را تمام  کرده ولی دیگه نه شانه ای برایم مانده ونه حوصله ای

و از زور درد در ناحیه ی چپ بدنم در اولین مکان امن خانه شاینا خانم را رها میکنم و خودم را یکم انطرف تر....

ساعت ١١:

حس و حال خواندن یک رمان یا تماشای تلویزیون را در خود به شدت حس میکنی پس بلند میشی که یکی از شرایط را برای خودت فراهم کنی یه نیم نگاهی هم به ساعت رو دیوار می اندازی و با خودت میگی ای وای چه زود گذشت پس همانجا راهم را به طرف آشپزخانه کج میکنم تا هنوز سروکله ی آقای پدر پیدانشده یه نهاری هم دست وپا کنم ...

ساعت ١١.٣٠ :

هنوز با خودم درگیرم که چی درست کنم آخه خورشت که نمی شه غذاهای نونی هم در بعضی مواقع شرایطش را نداری حالت هم از ماکارونی و خانواده ی پلو بهم میخوره پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ساعت ١٢:

شاینا به پات چسبیده و صداش داره روی اعصابت بدو بدو میکنه و تو هم صبورانه مشغول تف دادن غذای ظهر هستی

میبینی شاینا دست بردار نیست پس بغلش میکنی و به ادامه کارت می رسی و بعد از چند دقیقه می فهمی دستت داره فلج میشه پس در کابینت ها را باز میکنی و شاینا راجلوش ول میکنی و تا هنوز صداش درنیامده میری پی کارت آخرای کارته که باز خانم حوصله اش سر میره و تا روت را برمی گردانی که ورش داری میبینی ای دل غافل تمام محتویات تو کابینت با بی رحمی تمام کف پآشپزخانه پهن است یه لبخند که از صدتا فحش بدتره بهش میزنی و بغلش میکنی

ساعت ١:

می ری تو آشپزخانه که یه لیوان آب برای شاینا + یه لیوان چای برای خودت دست وپا کنی که میبینی تو سینک ظرفشویی پر از ظرفهای نشده ی آشپزیه ولجت در می آد  تندی آب شاینا را میدی چند تا سیب زمینی سرخ کرده هم میدی دستش و می گذاری اش تو روروئک اش و تند تند میری پی شستن ظرف ها

ساعت ٢:

غذای شاینا را میریزی تو ظرف اش  میبینی چایی ای که ریختی یخ کرده ودلت به حالت خودت میسوزه و باز پروژه ی غذا دادن شاینا شروع میشه

ساعت ٣:

شاینا از شدت خواب گیج میزنه و بغلت میکنی تا بخوابه تا چشمهاش گرم میشه بابا محسن مهربون زنگ میزنه دختر از خواب میپره

 

الان هم دختری اذیته من باید برم تا بعد

****************************************************************

پ ن :اول باید از دیر آپ کردنم معذرت بخوام

پ ن : عمو مهدی مهربون از اینکه به ما لطف داری ممنونم

پ ن: این شرایط هم گذراست وبه امید خدا تمام میشه آخه از شانس بد من هم عمه های مهربون شاینا امتحان دارن وهم دایی جونش پس من ترجیح میدادم تو خونه باشم ومزاحم بقیه نشم

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ :: ۳:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : شاینا      

اول از همه سال جدید میلادی به همه ی دوستام چه داخل ایران چه خارج چه مسیحی چه غیرمسیحی چه معتقد چه غیرمعتقد چه بزرگسال چه میانسال وحتی دوست جون های کوچولومون تبریک میگم.

و اما از شاینا....

شاینا این مدت به شدت در تلاشه که روی دو پای نازوکوچولوش بدون کمک بایسته

تازگی ها یادگرفته جیغ بزنه که به شدت به گوش من بیچاره داره آسیب وارد میکنه وواقعا نمی دونم چکارکنم تا این عادت بد از سرش بیافته

کم کم داریم به تاریخ تولدش نزدیک میشیم

اطلا قصد ندارم براش تولد انچنانی وبزرگ بگیرم چون به تجربه بهم ثابت شده تو محیط های شلوغ به شدت معذب میشه پس نه به من ونه به خودش خوش نمیگذره درنتیجه تصمیم گرفتیم تولدش را به نوعی دیگه جشن بگیریم شاید یه تولد ٣ نفری کوچک اما پرازعشق شاید هم همراه با خانواده هامون(البته فقط نزدیکان)

مدتی پیش یکی از نزدیکانم به شدت من رانجاند ولی من صبورانه تحملش کردم چون احساس کردم شاینا به وجود اون احتیاج داره اما وقتی سعی کردم سنگهام را باهاش وابکنم دیدم نه اصلا صلاح نیست که من رابطه ام را به طور مدام وخیلی صمیمی باهاش ادامه بدم چون اصلا صلاحیت دوستی را نداره وتو چهارچوب محبت من قرار نمیگیره ویکسره در حال تقلاست تا خودش را ازقلب من بیرون کنه پس من همدرهای قلبم را باز گذاشتم تا به هرکجا که دوست داره پر بکشه و الان خداراشکر میکنم چون قطعا اگر من به این رابطه ادامه میدادم بعدها شاید فرزندانش خسارت هایی جدی به گل من وارد می کردند که البته این به این معنی نیست که من بی ادبی میکنم یا.... من فقط سعی میکنم درجایی که لازمه با محبت حرف بزنم بقیه مواقع شنونده باشم

بگذریم

شاینا ی شیرین منهنوز دندون در نیاورده...ناراحتخمیازه

یکم من وپدرش نگرانیم ولی مامان بزرگ های مهربونش میگن اصلا جای نگرانی نیست بعضی از بچه ها دیر دندان در می آورند خدا کنه راست بگن وبرای شادی دل ما این حرف ها رانزده باشن 

 وزن گرفتنش داره کم کم بهتر میشه (شکر خدا )آخه ٢ ماه وزنش ثابت بود اما الان کم کمداره میره بالاقلب

چند کلمه ی جدید یادگرفته مثل :

ماماما (که البته فقط وقتی گشنه باشه از این کلمه استفاده میکنه)

به به به به (وقتی ظرف غذاش را میبینه)

جیز (وقتی کار خطرناکی میکنه و من میگم شاینا؟ اون هم سریع از این کلمه استفاده میکنه)

هیس(وقتی این کلمه را بکار میبره انگشتش را روی لپ اش میگذاره {طفلی بچه ام هنوز نمی دونه باید انگشتش رو بینی اش بگذاره}) وقتی بابای مهربونش می ره تو اتاق تادرس بخونه شاینا خانم هم مثل فرفره میره پشت در  بعد من هم تندی میرم بغلش میکنم واو هم ازاین کلمه استفاده میکنه

از روروئک اش استفاده نمیکنه رو صندلی غذاش آرام نمیگیره حتی اگرسرش را گرم کنی ۵/٠ ساعت اروم میشینه

اما عاشق کالسکه وگردشه به محض اینکه در خونه باز میشه دختر من هم ذوق میکنه

تا صدای آهنگ میشنوه سریع خرکات موزون انجام میده

وقتی بهش میگی بینی ام کو؟ چشم هام کو؟ لب هام کو؟ سریع نشون میده(البته اگر حال وحوصله داشته باشه)

وقتی داره غذا میخوره اگر بگی شاینا پس من چی؟ پس مونده ی غذاش را حالا هرچی که میخواد باشه بهزور بهت میده

عاشق اینکه باطری بخوره

ازبین اسباب بازی ها اونی که قابل تجزیه شدنه بیشتر سرگرمش میکنه حتی اگه تکراری باشه با بچه ها حسابی سرگرم میشه چه بچه ای کوچولو چه بزرگ

چند وقت پیش دخترخالم که یه دخمل ٣ساله ی بانمک داشت امده بود خونمون شاینا ی من با این خانم کوچولوحسابی بازی کرد وخوش گذروند بدون اینکه حتی یادش بیاد مامانی هم در همین نزدیکی است

به هر حال دختر من هرروز شیرین تر ازدیروزمیشه ومن واقعا مشتاقم تا تمام لحظه های با او بودن را ثبت کنم ولی تنبلی ووجود دخمل شیطون توجیح خوبی برای دیرآپ کردنم است

تابعد

شاینا آماده برای شیطنت کردن که بابای مهربون مچ اش را میگیره

عسل مامان

ورزش صبحگاهی............

عشق من

١ ٢ ٣ حالا١٢٣

ای جونمممممممممم

بگو ماشاا.........

ماشاا...

شاینا: ای واییییییییی باباجون چی گفتی من متوجه نشدم دوباره بگو آخه وقتی قربون صدقه ام میره من بعضی از کلمات رانمیفهمم...........

چی گفتی؟؟؟

شاینا:خوب مگه چیه فکرکردین فقط خودتون بلدین لاک بزنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قربون لاک پات بشه مامی

 



موضوع مطلب :